پنجشنبه، اردیبهشت ۲

مستی به وقت شیراز

دقیقن مستی به استایل سفر
ساقی را با چند واسطه پیدا می‌کنی
چانه می‌زنی و گران می‌خری
دروغ‌های ساقی را با لبخند گوش می‌کنی
بعد لیوان یک‌بار مصرف
بعد چیپس و ماست که مزه سنتی‌اند
کمی زیتون
کمی ژامبون که آخرین درصدی که پیدا می‌کنی چهل است
سیگار دانهیل آبی اینجا پیدا نمی‌شود
پس مارلبرو فیلترپلاس می‌گیری
پنجره را باز می‌کنی که هوای اردی‌بهشت شیراز بپیچد توی خانه
بعد شروع می‌کنی
به سلامتی کسی که نیست


چهارشنبه، اردیبهشت ۱

یکم

همین الان
اردی‌بهشت شد
اردی‌بهشتی ....

درست جایی از جهان هستم
که به خودم قول داده بودم باشم

اردی‌بهشت شد
ما هم
باید بشویم

یکشنبه، فروردین ۲۲

قاب‌کردنی

Life is 10% what happens to you and 90% how you react to it.



Charles R .Swindoll
HikeDaily

شنبه، فروردین ۲۱

کرسی


گفتم : "کی بود زنگ زد"
گفت : "مینا بود ..."
اما مینا نبود !
بهش گفتم : "یه هفته هم طولش نمی‌دی، حالا ببین"
غافل که او
همان‌وقت هم طولش نداده بود


نیچه
فلسفه معرفت و حقیقت
نرجمه مراد فرهادپور

رمز

در روز شاعر بزرگ
به آرام‌گاه خواهم رفت
ساعت چهار عصر
زیر ستون‌های هشت‌گانه می‌ایستم
دنبال آن معلم بازنشسته می‌گردم
هم او که جای سلام
جای احوال‌پرسی
بیتی از شعری برایم خواند
که فکر کردم جاودانه شده‌ام

با اون روی همان صندلی 
خواهم نشست
از او خواهم پرسید
که چرا این‌گونه شد
چرا حالم خوب نیست
او حتما جواب سوالم را خواهد داد
فقط
کاش که بیاید
کاش
بیاید و همه چیز
شبیه آن روز نخستین ملاقات باشد
همه چیز
که بنشینیم روی نیمکت
و او آن تضمین مسدس را دوباره بخواند


چهارشنبه، فروردین ۱۸

عجالتا

خلاصه که می‌میری
کاش
لااقل
برای عشقی بمیری
که بیهُده نمرده باشی
...


فروردین نود و پنج

سه‌شنبه، فروردین ۱۷

تعریف خاص تو از رنگ *

[ خودشم اول می‌خواست سفید باشه ]

یارو ازش پرسید : "چه رنگی باشه ؟؟"
جواب داد : "همون رنگ سفید ..... اممم البته ببخشید، چه رنگایی داره ؟"



*بخشی از شعر "گویی ترانه‌ای بود"، محمود درویش

دوشنبه، فروردین ۱۶

دوشنبه، فروردین ۹

۳۰

قاتل
آنگاه که به محل وقوع قتل برمی‌گردد
به آن‌جا که ماشه را چکانده
یا که دستانش را تا سرحد مرگ بر گلویی فشره است
بی‌اختیار بغض می‌کند

درست شبیه من
وقتی که به این میدان می‌آیم
به این خیابان
به این کوچه
مقابل درب این خانه
به نقطه‌ای که زنی را
در آن کشته‌ام
زنی که پیش از من
جوان بود
زیبا بود
زنده بود
کفش‌های تخت صورتی می‌پوشید
در چشم‌هایش باغ داشت
و به بوی درخت‌ها اهمیت می‌داد
...
عینک آفتابی
مگر چند ثانیه می‌تواند
پدیدار شدن اشک را
عقب بیندازد
قطره اشک سُر می‌خورد
روی گونه می‌دود
در تلالو آفتاب عصر می‌درخشد
و قاتل
رسوا می‌شود


نهم فروردین نود و چهار

پنجشنبه، فروردین ۵

زود زود

هزار سال به امّید تو توانم بود
هر آنگهی که بیایی هنوز باشد زود


سنایی